|
سلام نمیدونم چم شده داداشم میگه خاک بر سرونه..... آخه عاشقی...خاک برسرونه؟ هر چی میگم بابا من چند ساله ندیدمش میگن آره ندیدیش اما اون که باید میدیده دیده اتفاقا هم پسندیده... خوب تا نیمه شعبان نشه نمیشه گفت بهش زنگ زدم میگم گوشیمو وصل کردم یه عکسی از خودت بفرست یه تریپ خودخواهیم گرفتم گفتم شاید خوشم نیومد.. این چرتو پرتا چیه میگی؟اما نه انگاری باحال تر ه یه عکس فرستاده واقعا ماهه.... نه خیرم من ماه ترم خوده خودشه آخه ابجی زهرام اونو محرم تو یه مجلسی دیده خوب مثل اینکه........................ داره کار به جاهای باریک میکشه یه اس ام اس داد گفت خوشملم...؟ بیام؟.......................... منم زدم چی دوست داری جلو پاهات واست قربونی کنم؟...................... اینم از حکایت ما نمیدونم اما تو عکس یه نگاه خاصی داره شایدم خیالاتی شدم ولی خوب باید تا نیمه شعبان صبر کنم .....نکنه خر بشمووووووووووووو + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 17:20 توسط حسام |
سلام
میبینم که ما نیستیم کسیم نیستاااااااااااااااا خوب دیگه ما که هی سفر هی مراسم عقدکنون داشتیم از بس قر دادم کمرم شده مثه پیچ آری الان میگم کجاها قر دادم یکی عقد پسر خال گرام.... شهرام...که سه شنبه شب میبود شب چهارشنبه مراسم سنتی حنا بندان خوب معلومه حنا بندان عروسی در پیش دارد و پنج شنبه عروسی و بلاخره ................. بسه دیگه خداوکیلی دیگه عروسی هم باشه من نیستم بین مهره ۲۲ و ۲۳ فقراتم فاصله افتاده نمیتونم کار سنگین بکنم اما برای نیمه شعبان نیز مراسمی تدارک دیده ایم توپ و خفن درست حدس زدی ....وباز هم عروسییییییییییییییییییییییییییییییییی فقط بنده در این عروسی سر سنگین خواهم بود چون یک میهمان ویژه داشته بید نمیگویم که هست تا بسوزی بله ۴ سال ندیدیمش بادا ایشالله مبارک باداااااااااکه اولین مبارک باد مال عید بود ولی دومیش مشکوک بود منم جواب ندادم و عید امسال همونو من زدم فکر کن من ۱ سال بعد جواب دادم اما اونم خیلی باحاله تو این ۱ سال هیچ به هیچ و در امروز اول شعبان زنگ زده خونمون (آخه موبایلم به خاطر پاره ای مسائل قطع است) کلی به مخم که فشار آوردم این که گفت یعنی چه؟ فهمیدم نیمه شعبان عروسیه و عروسیه برادرشان بید عروسی تهرانه اون موقع که اونا رفتن سمیرم اصفهان به خاطر کار باباش اون ۱۶ سالش بود حالا شده ۲۰ شنیده ام بسیار متینو زیبا شده ما به علت پاره ای از مسائل به دیدنشون نرفتیم ولی خانومی ثابت کرده بدش نمیاد ماروهم زیارتی بکنه نمیدونم شاید معنای خاصی هم نداشته باشه میکنی باید پسر تو نخ دختر باشه خوب یه بار قانون چپکی بشه طوری میشه؟ دلتونو صابون نزنید عروسی خبری نیست ولی این تماسه کوتاه منه فضول(نچ نچ)کنجکاوو داره میکشه کی نیمه شعبان میادددددددددددددددد + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 17:43 توسط حسام |
سلام الان یه چند روزیه اومدیم خوشگذرانی.....با یکی از دوستام اومدم خونه بستگانش روم نمیشداااااااااااااابه زور منو آورده نه یکی از توابعش نجف آباده جای با صفاییه باغ های میوه زیاد داره ما هم اومدیم اینجا حال و حول بابابام حرف میزدم میگفت بگو مهدی(دوستم)همون جا زنت بده آخه نه اینکه دختر تو تهران کمیابه در واقه نایابه..... نه حالا بیا بگیر.... خلاصه اکنون در حال به سر میبریم رسیدم آشپزخونه خبرتون میکنم........ بی مزه بود نمیخواد بگید) یه آپ کرده این داش آریا منو به فکر فرو برد چرا؟چرا آدم وقتی میتونه عاشق باشه یه دختر یا پسریو از ته دل میخواد یهو زمونه که گشت اونم میگرده........ چرا دختر یا پسری که تا دیروز واست دنیات بود تا صداشو نمیشنیدی میمردی(این حالت افراطی است)حالا واست زیاد تبو تاب نداره مگه آدمها چقدرعوض میشند مگه همه چیز عوض شدنیه حتی دل حتی بزرگترین چیزی که آرزو میکنی(در اینجا با هم بودن دختر پسره که تو خواب هم دست ازش بر نمیدارند) من سال اولی که رفتم دانشگاه بی جنبه میبودم(اعتراف صادقانه)... ساده باشیو میخورد هم از آخور هم با من هم با پسر شمسی خانوم هم با اکبر آقایه سبزی فروش خلاصه میبینید به چه کاه دونی زده بیدم.......... و نه تنها برای خود بلکه برای همه بازش کردیم... ولی حالا دیگه نزاشتم با احساسات خام نه خودمو بدبخت کنم نه یکی دیگه رو و اعتقاد دارم ازدواج یک اتفاقه و من منتظره یه آجرم بیاد از آسمون بخوره تو سرم مخمو جابجا کنه تا مزیت ازدواجو درک کنمو خودمو بندازم تو چاه ولی از شوخی گذشته اگه فکر کنیم با چند تا دوست شدیمو فکر کردیم این یکی آدمه آرزوهامونه اما بعد فهمیدیم نچ اینم نبود و باز هم یکی دیگه و اونقدرم با دومی بد برخورد میکنیم از گذشته عبرت کاذب میگیریم و همه رو بد میبینیم اما بعد از مدتی که طرف خوب به قول داش آریا مخمونو زد دل میبندیم و اعتماد میکنیم و با ز هم قصه ای جدید که پایانی تکراری دارد مثل فیلمای ایرونی اولش متفاوت تر از همه فیلمهاست ولی آخرش اونقدر تکراریه که مادربزرگ حافظم میفهمه............................................................. به نظر من باید یه تصمیم عاقلانه گرفت.حالا اون تصمیم چیه هر کی عقل داره بسم الله + نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 16:46 توسط حسام |
سلام ما را نمیبینید گویا بسی خوشیداااااااااااااااااااااا... بگو لفظ قلم حرف نزنی میمیری؟ میدونم الان این جمله تو ذهنتون رفت ...... آری میمیریم.... من نبودم............. من گفتم یه چیز نو در وکنم.... خوب کجا بودیم آره این مهمه اون هفت خط آی روزگار 3 سالی میشد آقا عاشق شده بود شدید اونطوری که این چند وقته منو میدید میگفت نازی.... ناز میباشم اما منظور دوست دخیش بود.... خلاصه بعد از سربازی و آش خوری تصمیم گرفت به همه بگه نازیو میخواد القصه چون روش نمیشد... جون عمش خواست من هم تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که طی یک عملیات از جان گذشتگی تلفنو برداشتمو آقا سیر تا پیازو واسه خاله جان ویگولنزجگ غلط کرده پسره جوجه آخه بزار اون تیکه پوسته تخم مرغت از سرت بیفته بعدا مگه من بزارم ال میکنم بل میکنم به باباش میگم................................... اااا خاله.. من میگفتم شما خیلی باکمالاتید با شعور.. درکتون زیاده حالا اینا رو میگی شد رو کنه که دختره نمیدونم کدوم ننه مرده ایو میخواسته برا شهرام بگیره ولی خوب طی میانجی گری های ارشادانه من مامانه حل شد و اما پدر.... این یکیو من نمیتونستم آخه این شوهر خاله گرام بنده اوه اوه نگم بهتره من خدایش موندم این شهرامه چطوری سر به بالین سلامت گذاشته از بس باباهه.............................. بیخیال کوچیک تری گفتن بزار این فیضو بقیه ببرن........ اماآخرش خوده گردن شکسته ننه مردم مجبور شدم سعادت شهادتو بپزیرم منم دل به دریا زدم انگار میخواستم برم خواستگاری برا خودم................. رفتم مغازه آقای مستوفی....بعد از کلی مقدمه چینی دیگه آمپر چسبوندم(منظور عصبانی شدیم)رک گفتم شهرام میخواد زن بگیره............ وپشت میز سنگر گرفتم برق از کلم پرید گفتم من من نمیدونم خوب اسمشو نه خوب و اما ازدواج ...باورم نمیشداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اما قضیه به خوبی حل شد اون دختره ور پریده هم جوری مخ خانواده رو زده بود که من به زرنگ بودن خودم شک کردم........ و در ولادت با سعادت حضرت علی زیر پارچه سفید که نه مراسم جشنو رقاصی بعثت پیامبر....................... جالبیش این که این شهرام نامردی نکردو به همه گفت من پایه های زندگیشو گذاشتم خودتون فکر کنید چه رشادتی کردم و تا اکنون روز یکشنبه 30 تیر افرادی به من مراجعه کردن واسه ازدواج که راشون بندازم (پیش خودمون باشه ها هیچکس نیومده )اما میاند آینده نگر باشید + نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 16:28 توسط حسام |
سلام
امروز احوالاتمان بسیار بسیار بد میباشد نمیپرسید چرا؟ خوب نپرسید به درک خوب من چیکار کنم زیاد به دوستی با دخترها وقت نمیزارم جمعه صبح رفته بودم خبر مرگم یکم تنهایی ولگردی در حال رفتن بودیم که یکی از همکلاسیان نجیب جنس مخالف ما را دیدو ...با عشوه و ناز به سوی ما امد(چه لفظ قلم) با چندتا از دوستاشون بودن سلام خوبید؟ ممنون (سر سنگین) ما اومدیم یکم خوش بگذرونیم خوبه.... با اجازه ا کجا بچه ها این اقا حسامه........................خلاصه جد اندر جد مارو میدونست از کجا؟ خدا عالم است یکی از دوستاش اوه اوه از خوانندگان دختر معذرت ..یک آرایشی کرده بودندی که من بیشتر وحشت میکردم بهش نگاه کنم فکر کرده بود من خجالتیم ...... چقدر ایشون خجالتین ... منم که دیگه اخلاقمو فقط حافظ نمیدونه حوصلم از این خاله زنکیا سر رفتو یه خداحافظی سرد کردمو د فرار اونام که هاجو واج خلاصه یه ۱ ساعتی گذشتو یهو موبایلم شروع کرد رقاصی(ویبره) نا قابل ریخت تو صورتم اخرشم با بغض گفت من چقدر احمقم که به شما بها دادم ولی شما اصلا ارزشی نداری .... الووو ببخشید خانوم شما؟ خانوم با منی؟ بله آقای حسام خودخواه چی میشد جلوی دوستام لااقل اینقدر منو ضایه نمیکردی اه فکر کردی خیلی خوشگلو خوشتیپی؟ دیگه جوش آوردمو زدم کانال دو دست تکون دادم بعدشم من اگه نه خوشگلم نه خوش تیپ مگه مجبور بودی وایسی منو به دوستات معرفی کنی........................................................................................ و قطع کردم ولی خوب من درسته با جنس مخالف زیاد نمیگردمو دوستای اینجوریو نمیخوام قصد من خیره فقط ازدواج بد حرف نزدم کمی هم بعدا از لحنم شرمگین میبودم شمارشو گرفتم الو سلام الو زنگ زدم بابت صبح عذر خواهی کنم ببخشید من اصولا اخلاقم همینجوریه خودتون که شاهدید من تو دانشگاه هم فقط با دوستان نزدیک هم صحبتم(مرد و پسر) هم بی مقدمه بود(حالا انگار پریده بغلم کرده) که آقا چشمتون روز بد نبینه یه صدای کلفته در به داغون فکر میکردم دو جنسیه ای خاک عالم اما باباهه عین خیالشم نبود گفت عیبی نداره نسرین رفته بیرون گوشیشو نبرده بگم کی زنگ زد؟ منم شده بودم داشتم آبد میشدم گوشیم تو دستم ماتش برده بود چه برسه به من خلاصه خداحافظی کردمو رو زمین نشستم.....البته به قیافه دختره میخوره باباش باحال باشه بابا منطقی بابا آخر کلاس...باباشو میگماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا حدود ۲ ساعت بعد اس ام اس داد من معذرت میخوام فکر کردم فهمیدم کار منم درست نبوده باید طرفمو میشناختم و این شد که من به یه چیزایی پی بردم ای روتونو برم + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 17:10 توسط حسام |
سلام گل دخملا و گل پسرا. میخوام کل وبمو تغییر ندم فقط نوشتنمو عوض یه جفت کبوتر عاشق داشتن قدم هایی عشقولانه میزدن و دلو قلوه و که آقا یهو یکی زد رو شونه پسره وداع کنه پسره هم که شده بود گچو آرد.. هر چیز سفیدی که فکرشو بکنی پایین هی این میزد اونم میخورد دختره هم که یکیو میخواست روش غش کنه که البته من داوطلب نشدم حدس بزنید طرف کیه دختر میشد؟نه غریبه بود نه داداشش خوب جوونم بود نمیخورد باباش باشه مگه اینکه خوب مونده باشه.. خلاصه به خیر که بعید میرسه گذشته باشه نمیدونم دختره رو کشته..یا ..نمیکشه که ///یعنی میکشه؟ نمیدونم نمیخوامم بدونم یعنی یکم کنجکاو شدماااااااااااااا .. اااا فضول اونم من توم نه یعنی فضولی که نه ..ولی خوب حس کنجکاویمو زیاد بروز دادم نتیجه اینکه هر دخترو پسریو دیدی اولا اگه فکر میکنی زنو شوهر و نامزد میباشن 100 درصد که نه اما 80 درصد غلط فکر کردی... دوما هر دخترو پسری که با همن ممکنه دختر و پسر نباشن منظورم اینه که ممکنه مرد زن دار یا زن شوهر دار میباشن سوما هر ابراز عشقی عشق و هر دوست داشتنی حقیقی نبید جیگرررررر... چهارما نگو از کجا میدونی پسره خبر نداشته دختره زنه یانه همون طور که میدانیم بعضی دختران و زنان البته بعضیاااااااااااااا خیلی چشم سفید بوده و گل پسر ها را تور کرده تا به مقاصدشان برسند (چه ادبی شد)حالا همش بگید ما پسرا الیمو بلیم بدانید و اگاه باشید بعضی مواقع که حداکثر را تشکیل میدهند دختران نیز النو بلن... و آخر اینکه شبها در پارک خوب دورو برتان را ببینید همه جا سوژه هست البته این جانب پارک را از دیشب پاتوق نمایانیدم...بی جنبه هم خودتی + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 16:7 توسط حسام |
بعضی وقتها چه قدر زود دیر میشود بعضی وب ها چقدر مسخره است بعضیاشون هم بچه گانست یه چند تایی هم دیدم ناخداگاه هر روز سر میزنم (یعنی جذاب) و بعضی هم به یک بار خواندن نمی ارزد نمیدونم... + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 17:9 توسط حسام |
به نام خدا خدایی که بزرگ ترین است وتو که در این دنیا تنها داشته منی و البته بزرگترین همه از عشق مینویسند اما من از تو مینویسم تو که آوای خوش محبت را می دانستی تویی که بهترین هدیه بودی از طرف بهترین خالق دوست داشتن کلمه ای بود که معنای حقیقیش را تو به من فهماندی همه دوست پسر و دوست دختر دارند و از عشقهای نا فرجامشان چنین با آب وتاب مینویسند که گویی آخرین عشق عشق آنهاست اما من با تو محرمم تو نه دوست پسرم هستی نه نا محرم نه هیچ کدام از این کلمات نا پایدار تو شوهر وهمسفر من هستی تو یوسفی اما در حرم سرای زلیخایی من تو محرمی آغوش منو تو اگر حتی گاهی هوس ناک باشد اما پاک است وما آنقدر همدگر را دوست داریم که آغوشمان گرمو سراسر مهر باشد تمام دلخوشی من لبخند لبهای شیرین توست آرامگاه من آغوش پرتب توست که شبها در سینه آرام میشود اینها را نوشتم تا هر آنچه در ذهن دیگران به خیال خامشان عشق است لحظه ای شک کنند که آیا حقیقتا عاشقند؟ آیا آغوش به نظر گرم دوست پسرشان که خیال خام رسیدن به هم را در سر میپرورانند غیر از نگاه شماتت آمیز خالق هستی آنقدر پایدار هست ؟ و اگر روزی این همه عشق و محبت تمام که شد و در آغوش کسی شب را سر کند که اکنون شوهر اوست شرم نخواهد کرد که حلقه دستان دیگری بارها کمرش را گرفته و لب و گونه هایش بوسه هایی خورده که اکنون میفهمد چه تند بود و زود گذر؟ نه این نیست انچه ما میخواهیم ما میخواهیم وقتی کنار کسی هستیم چشممان بسته که شد لبهامان که برای بوسه غنچه شد مطمئن باشیم بوسه به ارزش میدهیم + نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 16:51 توسط حسام |
عید اومد یه سال دیگه هم تموم شد تو اینه نگاه که میکنم هم پیر شدم هم جوون یاد گرفتم دل به کسی نبندم چون اگه بزاره بره جوون تر شدم چون یاد گرفتم لبخند بزنم سال ۸۶ سال خوبی نبود اما بد بد هم نبود اما میدونم سال ۸۷ سال خیلی خوبیه مبارکتون باشه + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 16:25 توسط حسام |
چه میشد اگر فقط به کلام نبود تا یک لحظه احساس کنی که چقدر دیر مرا شناختی + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 16:51 توسط حسام |
|
| ||||||